X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390 @ 02:47 ق.ظ

سید محمد حسین طباطبائی

مرحوم علامه طباطبایی، در 29 ذی الحجه الحرام 1321 قمری، سال 1281 شمسی در شهر تبریز ...

نام فارسی : سید محمد حسین طباطبائی
سال ولادت و فوت : 29 ذی الحجه الحرام 1321 قمری
ملیت : ایرانی

 

مرحوم علامه طباطبایی، در 29 ذی الحجه الحرام 1321 قمری، سال 1281 شمسی در شهر تبریز در خیابان مسجد کبود، در منزل شخصی پدرشان حاج سید محمد آقا طباطبایی متولد شدند. مادر ایشان نیز ربابه خانم از فامیل یحیوی تبریز، دختر غلامعلی یحیوی و از اشراف تبریز بودند. چهار یا پنج سال پس از تولد ایشان، خداوند برادری به ایشان عطا می‏کند که او را محمد حسن نام می ‏نهند و کمی پس از تولد محمد حسن، مادر ایشان فوت می‏کند. تقریباً پنج سال بعد، پدر ایشان هم فوت می‏کند. در این زمان دو برادر یکی 9 سال و دیگری پنج ساله بودند.

 

پس از فوت مادر و پدر یکی از محترمان فامیل، یعنی پدر شهید قاضی طباطبایی که حاج میرزا باقر قاضی نام داشت، کفالت اوضاع مالی و زندگی این دو کودک را به عهده می‏گیرد. و آنها زیر نظر مرحوم حاج میرزا باقر قاضی رشد می‏ کنند و نخست به سبک آن زمان، کتابهایی چون گلستان، قرآن، نصاب و... را می‏ خوانند و سپس بلافاصله آنها را به مدارس کلاسیک می ‏فرستند که شاید نخستین مدرسه در ایران در تبریز دایر شده بود.

این دو برادر با هم مشغول تحصیل می ‏شوند و پس از کلاس ششم، همزمان با حضور در کلاس هفتم، برای تحصیل صرف، تصریف و جامع المقدمات به مدرسه طالبیه می‏روند که این قضیه تا سال 1304 طول می‏کشد. در این مدت آنها کتاب‏های سطح را خیلی سریع به پایان می‏ رسانند، چون در آن زمان بیش از این در تبریز تدریس نمی ‏شد، برای ادامه تحصیل به نجف اشرف هجرت می‏کنند.

 

حضرت علامه درباره دوران تحصیلش این‏گونه نوشته‌است: "در اوایل تحصیل که به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زیادی به ادامه تحصیل نداشتم و از این رو هر چه می‌خواندم نمی‌فهمیدم و چهار سال به همین نحو گذراندم. پس از آن یک باره عنایت خدایی دامن گیرم شده عوضم کرد و در خود یک نوع شیفتگی و بیتابی نسبت به تحصیل کمال، حس نمودم. به طوری که از همان روز تا پایان ایام تحصیل که تقریباً هفده سال طول کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر درک خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش نموده و تلخ و شیرین حوادث در برابر می‌پنداشتم."

 

زندگی در نجف

 

مفسر فرزانه مدت یازده سال در کنار مرقد نورآفرین امیرالمؤمنین کسب علم کرده  است، از جمله فقه، اصول، فلسفه، ریاضیات و رجال را از محضر اساتیدی والامقام فراگرفت. بزرگانی چون: آیت الله نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی، سید حسین بادکوبه ‏ای، سید ابوالقاسم خوانساری، آیت الله حجت، حاج میرزا علی ایروانی و میرزا علی اصغر ملکی. سر سلسله اساتید ایشان مرحوم قاضی است . شخصیتی که سید محمدحسین را "علامه" کرد. مرحوم علامه پیرامون استاد خود مرحوم قاضی چنین می‏فرماید: "ما هر چه داریم ... از مرحوم قاضی داریم . چه آنچه را که در حال حیاتش ‍ از او تعلیم گرفتیم و از محضرش استفاده کردیم و چه طریقی که خودمان داریم و از مرحوم قاضی گرفته ایم ."

 

مرحوم علامه طباطبایی خود می‏گوید: "وقتی ما وارد نجف شدیم، من نمی‏دانستم که چه درسی باید بخوانم و از چه کسی باید درس بگیرم. روزی آقایی دست به شانه من زد، برگشتم و دیدم سیدی است که تا آن تاریخ ایشان را ندیده بودم. سید از پدرم پرسد: شما محمد حسین هستید؟ ایشان هم خود را معرفی می‏کند آن آقا می‏گوید: شما آمده‏اید که درس بخوایند؛ اما احتمال می‏دهم که نمی‏ دانید چه درسی باید بخوانید و از چه کسی باید درس بگیرید؟" آن سید بزرگوار سپس به منزل علامه طباطبایی می ‏رود و آنها را راهنمایی می‏کند. از این پس ارتباط علامه طباطبایی با آن سید که مرحوم سید علی آقای قاضی بوده، شروع می‏ شود.

 

در سال 1314 شمسی رضا شاه دستور می‏دهد که از خروج ارز از ایران جلوگیری شود. بنابراین دو برادر نیز که به هیچ وجه از بیت‏المال استفاده نمی‏کردند، بی‏خرجی می‏مانند و ناچار می ‏شوند که از دوست و آشنا قرض بگیرند یا از این دکان و آن دکان نسیه کنند و امورات خود را بگذرانند. نامه نگاری به تبریز هم مشکلی را حل نمی‏کند و آنها هم نمی‏توانستند، پولی بفرستند. این موضوع موجب استیصال آنها می‏شود. بنابراین ناچار می‏شوند اثاثیه منزل را یک یک بفروشند و خرج کنند.

 

جناب علامه خود این‏گونه می‏گویند: "فشار و مشکل زندگی، ما را مستأصل کرده بود. از این رو به حرم حضرت علی(ع) رفته و پس از عرض سلام عرض کردم: یا جدا همین طوری طلبه داری می‏کنید. اما بلافاصله متوجه شدم که اشتباه بسیار بدی کردم و این خلاف توکل است. اما به هر حال این اشتباه را مرتکب شده بودم و به شدت ناراحت و منفعل، سر بزیر و خجل از حرم حضرت امیرمؤمنان بیرون آمدم و به منزل بازگشتم. وارد خانه شدم و متوجه شدم که در خانه هیچ کس نیست. از فرط ناراحتی در گوشه ‏ای از حیات نشستم و برای اشتباهی که کرده بودم، خیلی ناراحت بودم. در همین هنگام مشاهده کردم که درب کوچه باز شد و مردی با لباس بلند وارد شد و گفت:  من شاه حسین ولی هستم. خدا سلام می‏رساند و می‏فرماید: در این هفده سال من کی شما را تنها گذاشتم؟! و بعدها پولی رسید و من بدهی‏ هایم را دادم." همان روز هم به همسرشان فرمودند: "روزی ما در نجف تمام شده است، حاضر باش که باید به تبریز برگردیم".

 

 

بازگشت به تبریز

 

بعد از مراجعت به تبریز حضرت علامه مدت ده سال در قریه شادآباد تبریز به زراعت و کشاورزی مشغول شدند. فرزند ایشان این‏چنین می‏گوید: "خوب به یاد دارم که، مرحوم پدرم دائماً و در تمام طول سال مشغول فعالیت بود و کارکردن ایشان در فصل سرما در حین ریزش باران و برف، در حالی که چتر به دست گرفته یا پوستین بدوش داشتند امری عادی تلقی می‏ گردید، در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه از نجف به روستای شادآباد و بدنبال فعالیتهای مستمر ایشان قناتها لایروبی و باغهای مخروبه تجدید خاک و اصلاح درخت شده و در عین حال چند باغ جدید، احداث گردید و یک ساختمان ییلاقی هم در داخل روستا جهت سکونت تابستانی خانواده ساخته شد و در محل زیرزمین خانه حمامی به سبک امروزی بنا نمود... .  پدرم از نظر فردی، هم تیرانداز بسیار ماهری بود و هم اسب سواری تیزتک، و به راستی در شهر خودمان بی‏رقیب بود، هم خطاطی برجسته بود، هم نقاش و طراحی ورزیده، هم دستی به قلم داشت و هم طبعی روان در سرایش اشعار ناب عارفانه... ."

 

زندگی در قم

 

اوضاع تبریز به شدت تغییر کرده بود، به کسی اجازه نمی‏دادند که از تبریز خارج شود. مرحوم علامه با زحمت بسیار جواز عبور گرفت و با دست خالی از تبریز به طرف تهران حرکت کرد شب آخر اسفند به تهران رسید و ایام نوروز را در تهران در منزل آقای سید علی اصغر صادقی که از علمای تهران بود، منزل کرد. پس از نوروز به قم آمد و چند روزی را در منزل آقا سید محمد علی قاضی (شهید محراب) ماندند تا اینکه در کوچه یخچال قاضی از یک خانه ‏ای دو اتاق کرایه کردند و در آنجا اقامت گزیدند.

 

علامه در قم آشنای کمی داشت. فقط آقای حجت و اطرافیان او و آقای سید حسین قاضی که از خویشان ایشان بود و نیز سید محمد علی قاضی (شهید محراب)، ایشان را می شناختند. بعضی طلاب تبریز که در قم ساکن بودند، متوجه شدند که چنین شخصی به قم آمده و به همین دلیل از ایشان تقاضای تدریس کردند ایشان نخست مباحث خارج فقه و اصول را آغاز کردند. اما آن گونه که خودشان نقل می‏کردند، خیلی زود متوجه شدند که در قم برای فقه و اصول زمینه زیادی وجود دارد. اما مباحث قرآنی، ریشه ‏ای و عقلی مانند فلسفه بسیار کم است از این رو برنامه تدریس و کار خود را عوض می ‏کنند و به تدریس تفسیر و فلسفه می‏ پردازند. به این ترتیب طلاب بسیاری در حلقه درسی ایشان حاضر می ‏شوند که برکات آن هنوز هم آشکار است.

 

مکاشفات حضرت علامه

 

در اینجا خوب است به برخی از مکاشفاتی که علامه والامقام داشته‏ اند، اشاره ‏ای داشته باشیم.

چشم برزخی

علامه گاهی که مجلس را مناسب می‏دید و احساس می‏کرد حاضرین آن جلسه که معمولاً از شاگردان خواصش بودند و قدرت و توانایی درک مسائل غیبی را دارند برخی از جریانات و به اصطلاح مکاشفات خود را با عفت خاصی که از ویژگی های برجسته او بود، بازگو می ‏کرد.  شهید مطهری هم به این واقعیت اشاره کرده و خاطر نشان ساخته که علامه طباطبایی مسائل غیبی را که مشاهده آن برای افراد عادی دشوار است می‏دیده‏ اند.

 

علامه حسن زاده آملی در این باره می‏نویسد: "علامه طباطبایی در مسیر عرفان عملی دارای چشم برزخی بودند و افراد را به صورت ملکوتیشان می‏دیدند و برای بنده بارها پیش آمد و در محضر علامه طباطبایی شواهدی دراین باره دارم... بنده وقتی به خدمت آیت الله محمد تقی آملی(ره) تشرف حاصل کردم... ایشان فرمودند که ما وقتی در نجف بودیم در همان وقت، آقای طباطبایی، دارای مکاشفات عجیب و شگفتی بود.

 

گفتگو با حضرت ادریس(ع)

علامه طباطبایی عقیده داشت که اگر انسانی به عجز خود واقف شود و از صمیم قلب هدایت خویش را خواستار گردد، بدیهی است خداوند متعال هرگز بنده‏ای را که جویای حق و پویای حقیقت است رها نخواهد نمود، چنانچه در قرآن آمده است: "والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا"  سپس این داستان را نقل کردند: "به یاد دارم هنگامی که در نجف اشرف در تحت تربیت اخلاقی و عرفانی مرحوم حاج میرزا علی قاضی(ره) بودیم، سحرگاهی بر بالای بام بر سجاده عبادت نشسته بودم. در این موقع نعاسی (خواب سبک) به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر در مقابل من نشسته ‏اند یکی از آنها حضرت ادریس بود و دیگری برادر عزیز و ارجمند خودم آقای حاج سید محمد حسن الهی. حضرت ادریس با من به مذاکره و سخن مشغول شدند ولی طوری بود که ایشان القائ کلام می ‏نمودند و تکلم و صحبت می‏کردند ولی سخنان ایشان به واسطه کلام آقای اخوی استماع می‏شد... و این اولین انتقالی بود که عالم طبیعت را برای من به جهان ماوراء طبیعت پیوسته و رشته ارتباط ما از اینجا شروع شد. "


 

داستان هایی از زندگی

زندگی بزرگان همیشه مایه سرمشق و سرلوحه افراد باید باشد، در اینجا به نمونه‏ هایی از عمل آن علامه بزرگ در زندگی خود، اشاره خواهیم داشت.

 

ارادت به اهل بیت

 

حضرت علامه به حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) و ائمه علاقه بسیاری داشت و با کمال ادب و احترام از آنها نام می‏ برد، در مجالس روضه خوانی شرکت می‏ کرد و برای مصایب اهل بیت شدیدا اشک می ‏ریخت. در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه افطار می‏ کرد. ابتدا پیاده به حرم مطهر مشرف می‏ شد، ضریح مقدس را می‏ بوسید سپس به خانه می ‏رفت.

 

فعالیت های شبانه روزی علمی، او را از توسل در عرض ادب به پیشگاه مقام رسالت و ولایت باز نمی‏ داشت .ایشان موفقیت خویش را مرهون همین توسلات می ‏دانست و آنچنان به سخنان معصومین احترام می‏ گذاشت که حتی در برابر روایات مرسل و ضعیف السند هم به احتمال این که از بیت عصمت صادر شده است رفتار احتیاط ‏آمیزی داشت.

 

حضرت علامه درباره امام رضا(ع) می فرمودند: "همه امامان لطف دارند، اما لطف حضرت رضا محسوس است." و در نقلی دیگر، بیان می کردند: "همه امامان معصوم رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا ظاهر است." ایشان درباره زیارت ضریح حضرت رضا(ع)  فرموده است: "اگر منع مردم نبود، من از دم مسجد گوهرشاد تا ضریح، زمین را میبوسیدم."

 

شرح صدر علامه

 

یکی از شاگردان ایشان که مدت سی سال با استاد مانوس بوده ، پیرامون خصوصیات اخلاقی آن عالم فرزانه چنین نوشته است :"علامه انسانی وارسته ، مهذب ، خوش اخلاق ، مهربان ، عفیف ، متواضع ، مخلص ، بی هوا و هوس ، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سی سال با استاد حشر و نشر داشتم ... به یاد ندارم که در طول این مدت حتی یک بار عصبانی شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا کوچکترین سخن تندی یا توهین آمیزی را بر زبان جاری سازد. خیلی آرام و متین درس می‏گفت و هیچ گاه داد و فریاد نمی‏‏‏کرد، خیلی زود با افراد انس ‍ می‏گرفت و صمیمی می‏ شد. با هر کس حتی کوچکترین فرد طلاب چنان انس می ‏گرفت که گویا از دوستان صمیمی اوست ... از مباحثات جدلی گریزان بود ولی به سؤ الها، بدون خودنمایی پاسخ می‏ داد".

 

یکی از شخصیتهای مارکسیست با علامه به بحث و گفتگو نشسته بود و سرانجام موحد و مسلمان گردید هنگامی که یکی از دوستان او پیرامون مناظره و گفتگوی دوست خود با علامه پرسش کرد، وی شخصیت علامه را اینگونه بازگو می‏کند: "آقای طباطبایی مرا موحد کرد. هشت ساعت ما با هم بحث کردیم . یک کمونیست را الهی و یک مارکسیست را موحد کرد او حرف توهین آمیز هر کافری را می‏ شنید و نمی‏ رنجید و پرخاش نمی‏ کرد."

 

تعبد و بندگی

 

استاد فرزانه ، مرحوم علامه از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر گذارده و خود را مقید به ترک اولی کرده بود و همیشه ذکر الهی بر لب داشت و هیچگاه از توجه به پروردگار غافل نمی ‏شد. اخلاق ایشان اخلاقی قرآنی بود، هر آیه‏ ای که خداوند در قرآن نصب العین انسان کامل می ‏داند ما در حد انسانی که بتواند مبین و مفسر قرآن باشد در این مرد بزرگ می‏ یافتیم . مجلس ایشان ، مجلس ادب اسلام و خلق الهی بود و ترک اولی در ایشان کمتر اتفاق می ‏افتاد. نام کسی را به بدی نمی ‏برد. بد کسی را نمی‏خواست وسعی می ‏کرد خیر و سعادت همگان را مسئلت کند. طهارت باطن استاد زبانزد خاص و عام بود. بسیاری از شب ها را تا صبح به عبادت و بیتوته می ‏پرداخت. در ماه مبارک رمضان فاصله بین غروب آفتاب تا سحر را به تهجد ذکر مشغول بود.

 


اخلاق علامه در منزل

 

دختر استاد چگونگی برخورد پدر خود را با اطرافیان اینگونه بیان می‏ کند: "اخلاق و رفتار ایشان در منزل "محمدی" بود. هرگز عصبانی نمی ‏شدند و هیچ وقت صدای بند ایشان را در حرف زدن نشنیدیم . در عین ملایمت ، بسیار قاطع و استوار بودند و مقید به نماز اول وقت ، بیداری شبهای ماه رمضان ، قرائت قرآن با صدای بلند و نظم در کارها بودند. دست رد به سینه کسی نمی‏ زدند و این به سبب عاطفه شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود .... بسیار کم حرف بودند، پرحرفی را موجب کمی حافظه می‏دانستند. بسیار ساده صحبت می‏کردند به طوری که گاهی آدم گمان می‏کرد این یک فردی عادی و عامی است ... می ‏گفتند شخصیت را باید خدا بدهد و با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی‏کند... آرام و صبور با مسائل برخورد می‏ کردند. با این که وقت زیادی نداشتند ولی طوری برنامه ریزی می‏کردند که روزی یک ساعت بعد از ظهرها در کنار اعضای خانواده باشند... رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود همیشه طوری رفتار می‏کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگومگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم ... آن دو واقعا مانند دو دوست باهم بودند. در خانه اصلا مایل نبودند کارهای شخصی شان را کس دیگری انجام دهد... ایشان برای بچه ها مخصوصا دخترها ارزش بسیار قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفه ‏های ارزنده‏ای می ‏دانستند. همیشه بچه‏ ها را به راستگویی و آرامش دعوت می‏ کردند. دوست داشتند آوای صوت قرآن در گوش بچه‏ ها باشد. برای همین منظور قرآن را بلند می‏ خواندند و به مؤدب بودن بچه اهمیت می ‏دادند و رفتار پدر و مادر را به بچه ها مؤ ثر می‏ دانستند. "